چهارشنبه ۱۳ فروردین ۱۳۹۹
کد مطلب: ۶۷۹۱

رضای خدا 
زندگینامه شهداء

رضای خدا 

::> ولایت آنلاین، گروه شهداء <::
ابراهیم همیشه این نکته را اشاره می کرد که: کاری که برای رضای خداست، گفتن ندارد.

بسم الله الرّحمن الرّحیم 

زندگینامه و خاطرات پهلوان بی مزار شهید ابراهیم هادی: 

رضای خدا/عباس هادی: 

از ویژگی های ابراهیم این بود که معمولا کسی از کارهایش مطلع نمی شد. بجز کسانی که همراهش بودند و خودشان کارهایشان را مشاهده می کردند. اما خود او جز در مواقع ضرورت از کارهایش حرفی نمی زد. همیشه هم این نکته را اشاره می کرد که: کاری که برای رضای خداست، گفتن ندارد. یا مشکل کارهای ما این است که برای رضای همه کار می کنیم، به جز خدا. 
حضرت علی علیه السلام نیز می فرماید: هر کس قلبش را و اعمالش را از غیر خدا پاک ساخت مورد نظر خدا قرار خواهد گرفت.
عرفای بزرگ نیز در سر تا سر جملاتشان به این نکته اشاره می کنند که: اگر کاری برای خدا بود ارزشمند می شود. یا اینکه هر نفسی که انسان در دنیا برای غیر خدا کشیده باشد در آخرت به ضررش تمام می شود.
در دوران مجروحیت ابراهیم به یکی از زورخانه های تهران رفتیم. ما در گوشه ای نشستیم. با وارد شدن هر پیشکسوت صدای زنگ مرشد به صدا در می آمد و کار ورزش چند لحظه ای قطع می شد. تازه وارد هم دستی از دور برای ورزشکاران نشان می داد و با لبخندی بر لب، در گوشه ای می نشست.
ابراهیم با دقت به حرکات مردم نگاه می کرد، بعد هم بر گشت و آرام به من گفت: این ها را ببین که چطور از صدای زنگ خوشحال می شوند.
بعد ادامه داد: بعضی از ادم ها عاشق زنگ زورخانه اند. این ها اگر اینقدر که عاشق این زنگ بودند. عاشق خدا می شدند، دیگر روی زمین نبودند. بلکه در آسمان ها راه می رفتند! بعد گفت: دنیا همین است، تا آدم عاشق دنیاست و به این دنیا چسبیده، حال و روزش همین است.
اما اگر انسان سرش را به سمت اسمان بالا بیاورد و کارهایش را برای رضای خدا انجام دهد، مطمئن باش زندگیش تغییر می کند. ببینند چه کسی از بقیه زورش بیشتر است و چه کسی خسته شده، برای رضای خدا اگر روزی میاندار ورزش شدی تا دیدی کسی خسته شده، برای رضای خدا سریع ورزش را عوض کن. من زمانی میاندار ورزش بودم و این کار را نکردم، البته منظوری نداشتم اما بی دلیل بین بچه ها مطرح شدم ولی تو این کار را نکن! ابراهیم می گفت: انسان باید هر کاری حتی مسائل شخصی خودش را برای رضای خدا انجام دهد.

آگاه باش عالم هستی ز بهر توست
غیر از خدا هر آنچه بخواهی شکست توست.

نزدیک صبح جمعه بود. ابراهیم با لباس های خون الود به خانه امد! 
خیلی آهسته لباس هایش را عوض کرد. بعد از خواندن نماز، به من گفت: عباس، من می رم طبقه بالا بخوابم.
نزدیک ظهر بود که صدای درب خانه امد. کسی بدون وقفه به در می کوبید! مادر ما رفت و در را باز کرد. زن همسایه بود. بعد از سلام با عصبانیت گفت: این ابراهیم شما مگه همسن پسر منه!؟ دیشب پسرم رو با موتور برده بیرون، بعد هم تصادف کردند و پاش شکسته! 
بعد ادامه داد: ببین خانم، من پسرم رو بردم بهترین دبیرستان، نمی خوام با ادم هائی مثل پسر شما رفت و امد کنه! 
مادر ما از همه جا بی خبر. خیلی ناراحت شد. معذرت خواهی کرد و با تعجب گفت: من نمی دانم شما چی می گی! ولی چشم، به ابراهیم می گم، شما ببخشید و....
من داشتم حرف های او را گوش می کردم. دویدم طبقه بالا!
ابراهیم را از خواب بیدار کردم و گفتم: داداش چیکار کردی؟! 
ابراهیم پرسید: چطور مگه، چی شده!؟
پرسیدم: تصادف کردید؟ یکدفعه بلند شد و با تعجب پرسید: تصادف!؟ چی 
ابراهیم کمی فکر کرد و گفت: خب، خدا رو شکر چیز مهمی نیست! 
عصر همان روز، مادر و پدر محمد با دسته گل و یک جعبه شیرینی به دیدن ابراهیم آمدند. زن همسایه مرتب معذرت خواهی می کرد.
 مادر ما هم با تعجب گفت: حاج خانم، نه به حرف های صبح شما، نه به کار حالای شما! او هم مرتب می گفت: به خدا از خجالت نمی دونم چی بگم، محمد همه ماجرا را برای ما تعریف کرد. محمد گفت: اگر اقا ابراهیم نمی رسید، معلوم نبود چی به سرش می آمد. بچه های محل هم برای اینکه ما ناراحت نباشیم. گفته بودند: ابراهیم و محمد با هم  بودند و تصادف کردند! حاج خانم، من از اینکه زود قضاوت کردم خیلی ناراحتم، تو رو خدا منو ببخشید. به پدر محمد هم گفتم که خیلی زشته، آقا ابراهیم چند ماهه مجروح شده و هنوز پای ایشون خوب نشده ولی ما به ملاقاتشون نرفتیم، برای همین مزاحم شدیم.
مادر پرسید: من نمی فهمم، مگه برای محمد شما چه اتفاقی افتاده!؟ 
آن خانم ادامه داد: نیمه های شب جمعه بچه های بسیج مسجد، مشغول ایست و بازرسی بودند. محمد وسط خیابان همراه دیگر بچه ها بود. یکدفعه دستش روی ماشه رفته و به اشتباه، گلوله از اسلحه اش خارج و به پای خودش اصابت می کنه. او با پای مجروح وسط خیابان افتاده بود و خون زیادی از پایش می رفت. 
آقا ابراهیم همان موقع با موتور از راه می رسد. سریع به سراغ محمد رفته و با کمک یکی دیگر از رفقا زخم پای محمد را می بندد. بعد او را به بیمارستان می رساند.
صحبت زن همسایه تمام شد. برگشتم و ابراهیم را نگاه کردم. با آرامش خاصی کنار اتاق نشسته بود. او خوب می دانست کسی که برای رضای خدا کاری انجام داده، نباید به حرف های مردم توجهی داشته باشد.

حاجات مردم و نعمت خدا/جمعی از دوستان شهید: 

همراه ابراهیم بودم. با موتور از مسیری تقریبا دور به سمت خانه برمی گشتیم.‌
پیرمردی به همراه خانواده اش کنار خیابان ایستاده بود. جلوی ما دست تکان داد و من ایستادم.
آدرس جائی را پرسید. بعد از شنیدن جواب، شروع کرد از مشکلاتش گفت: به قیافه اش نمی آمد که معتاد یا گدا باشد. ابراهیم هم پیاده شد و جیب های شلوارش را گشت ولی چیزی نداشت.
به من گفت: تو رو خدا باز هم ببین. من هم گشتم ولی چیزی همراهم نبود. از آن پیرمرد عذرخواهی کردیم و به راهمان ادامه دادیم. ببین راه از آینه موتور، ابراهیم را می دیدم. اشک می ریخت! 
هوا سرد نبود که به خاطر آب از چشمانش جاری شود، برای همین امدم کنار خیابان. با تعجب گفتم: ابرام جون داری گریه می کنی؟!
صورتش را پاک کرد. گفت: ما نتوانستیم به یک انسان  که محتاج بود کمک کنیم. گفتم: خب پول نداشتیم، این که گناه نداره.
گفت: می دانم، ولی دلم خیلی برایش سوخت. توفیق نداشتیم کمکش کنیم.
کمی مکث کردم و چیزی نگفتم. بعد به راه ادامه دادم. اما خیلی به صفای درون و حال ابراهیم غبطه می خوردم.
فردای آن روز ابراهیم را دیدم. می گفت: دیگر هیچوقت بدون پول از خانه بیرون نمی آیم. تا شبیه ماجرای دیروز تکرار نشود.
رسیدگی ابراهیم به مشکلات مردم، مرا یاد حدیث زیبای حضرت سیدالشهدا انداخت که می فرمایند: حاجات مردم به سوی شما از نعمت های خدا بر شماست، در ادای آن کوتاهی نکنید که این نعمت در معرض زوال و نابودی است.

اواخر مجروحیت ابراهیم بود. زنگ زد و بعد از سلام و احوالپرسی گفت: ماشینت رو امروز استفاده می کنی!؟ 
گفتم: نه همینطور جلوی خانه افتاده. بعد هم امد و ماشین را گرفت و گفت: تا عصر بر می گردم.
عصر بود که ماشین را آورد. پرسیدم: کجا می خواستی بری!؟ گفت: هیچی، مسافر کشی کردم! با خنده گفتم: شوخی می کنی!؟ 
گفت: نه، حالا هم اگر کاری نداری پاشو بریم، چند تا کار داریم.
خواستم بروم داخل خانه. گفت: اگر چیزی در خانه دارید که استفاده نمی کنی مثل برنج و روغن با خودت بیاور.
رفتم مقداری برنج و روغن آوردم. بعد هم رفتیم جلوی یک فروشگاه. و ابراهیم مقداری گوشت و مرغ و... خرید و آمد سوار شد. از پول خرده هائی که به فروشنده می داد فهمیدم همان پول مسافر کشی است.
بعد با هم رفتیم جنوب شهر، به خانه چند نفر سر زدیم. من آن ها را نمی شناختم. ابراهیم در می زد، وسائل  را تحویل می داد و می گفت: ما از جبهه امده ایم، این ها سهمیه شماست! ابراهیم طوری حرف می زد که طرف مقابل اصلا احساس شرمندگی نکند. اصلا هم خودش را مطرح نمی کرد.
بعد ها فهمیدم خانه هایی که رفتیم، منزل چند نفر از بچه های رزمنده بود. مرد خانواده آن ها در جبهه حضور داشت برای همین ابراهیم به آن ها رسیدگی می کرد. کارهای او مرا یاد سخن امام صادق علیه السلام انداخت که می فرماید: سعی کردن در بر آوردن حاجت مسلمان بهتر از هفتاد بار طواف دور خانه خداست و باعث در امان بودن در قیامت می شود.
این حدیث نورانی چراغ راه زندگی ابراهیم بود. او تمام تلاش خود را جهت حل مشکلات مردم به کار بست.

دوران دبیرستان بود. ابراهیم عصرها در بازار مشغول به کار می شد و برای خودش در آمد داشت. متوجه شد یکی از همسایه ها مشکل مالی شدید دارد. آن ها علیرغم از دست دادن مرد خانواده، کسی را برای تامین هزینه ها نداشتند.
ابراهیم به کسی چیزی نگفت. هر ماه وقتی حقوق می گرفت، بیشتر هزینه آن خانواده را تامین می کرد! هر وقت در خانه زیاد غذا پخته می شد، حتما برای آن خانواده می فرستاد. این ماجرا تا سال ها و تا زمان شهادت ابراهیم ادامه داشت و تقریبا کسی به جز مادرش از آن اطلاعی نداشت.

شخصی به سراغ ابراهیم امده بود. قبلا ابدارچی بوده و حالا بیکار شده بود. تقاضای کمک مالی داشت.
ابراهیم به جای کمک مالی، با مراجعه به چند نفر از دوستان، شغل مناسبی را برای او مهیا کرد. او برای حل مشکل مردم هر کاری که می توانست انجام می داد. اگر هم خودش نمی توانست به سراغ دوستانش می رفت. از آن ها کمک می گرفت. اما در این کار یک موضوع را رعایت می کرد؛ با کمک کردن به افراد، گدا پروری نکند. ابراهیم همیشه به دوستانش می گفت: قبل از اینکه آدم محتاج به شما رو بیاندازد و دستش را دراز کند. شما مشکلش را برطرف کنید.
او هر یک از رفقا که گرفتاری داشت، یا هر کسی را حدس می زد مشکل مالی داشته باشد کمک می کرد. آن هم مخفیانه، قبل از اینکه طرف مقابل حرفی بزند.
بعد می گفت: من فعلا احتیاجی ندارم. این را هم به شما قرض می دهم. هر وقت داشتی برگردان. این پول قرض الحسنه است.
ابراهیم هیچ حسابی روی این پول ها نمی کرد. او در این کمک ها به آبروی افراد خیلی توجه می کرد. همیشه طوری برخورد می کرد که طرف مقابل شرمنده نشود.

بزرگان دین توصیه می کنند  برای رفع مشکلات خودتان، تا می توانید مشکل مردم  را حل کنید.
همچنین توصیه می کنند تا می توانید به مردم اطعام کنید و اینگونه، بسیاری از گرفتاری ها یتان را برطرف سازید.
غروب ماه رمضان بود. ابراهیم آمد در خانه ما و بعد از سلام و احوالپرسی بک قابلمه از من گرفت! بعد داخل کله پزی رفت. به دنبالش آمدم و گفتم: ابرام جون کله پاچه برای افطاری! عجب حالی می ده؟! 
گفت: راست می گی، ولی برای من نیست. یک دست کامل کله پاچه و چند تا نان سنگک گرفت. وقتی بیرون آمد ایرج با موتور رسید. ابراهیم هم سوار شد و خداحافظی کرد.
با خودم گفتم: لابد چند تا رفیق جمع شدند و با هم افطاری بخورند. از اینکه به من تعارف هم نکرد ناراحت شدم. فردای آن روز ایرج را دیدم و پرسیدم: دیروز کجا رفتید!؟
گفت: پشت پارک چهل تن، انتهای کوچه، منزل کوچکی بود که در زدیم و کله پاچه را به آن ها دادیم.
چند تا بچه و پیرمردی که دم در آمدند خیلی تشکر کردند. ابراهیم را کامل می شناختند. آن ها خانواده ای بسیار مستحق بودند. بعد هم ابراهیم را رساندم خانه شان.

بیست و شش سال از شهادت ابراهیم گذشت. در عالم رویا ابراهیم را دیدم.سوار بر یک خودرو نظامی به تهران آمده بود! 
از شوق نمی دانستم چه کنم. چهره ابراهیم بسیار نورانی بود. جلو رفتم و همدیگر را در آغوش گرفتیم. از خوشحالی فریاد می زدم و می گفتم: بچه ها بیائید، آقا ابراهیم برگشته! 
ابراهیم گفت: بیا سوار شو، خیلی کار داریم. به همراه هم به کنار یک ساختمان مرتفع رفتیم.
مهندسین و صاحب ساختمان همگی با آقا ابراهیم سلام و احوالپرسی کردند. همه او را خوب می شناختند. ابراهیم رو به صاحب ساختمان کرد و گفت: 
من امده ام سفارش این آقا سید را بکنم. یکی از این واحدها را به نامش کن‌. بعد شخصی که دورتر از ما ایستاده بود را نشان داد.
صاحب ساختمان گفت: اقا ابرام، این بابا نه پول داره نه می تونه وام بگیره. من چه جوری یه واحد به او بدم؟! 
من هم حرفش را تایید کردم و گفتم: ابرام جون، دوران این کارها تموم شد، الان همه اسکناس رو می شناسند! 
ابراهیم نگاه معنی داری به من کرد و گفت: من اگر برگشتم به خاطر این بود که مشکل چند نفر مثل ایشان را حل کنم،  و گرنه من اینجا کاری ندارم! 
بعد به سمت ماشین حرکت کرد. من هم به دنبالش راه افتادم که یکدفعه تلفن همراه من به صدا در آمد و از خواب پریدم! 


نام کتاب: سلام بر ابراهیم 
نویسنده کتاب: گروه فرهنگی شهید ابراهیم هادی 


نویسنده مطلب: سمیه شریفی


تاریخ ارسال مطلب: ۱۹:۲۲ - ۱۳۹۸/۱۲/۲
ارسال نظر
نام:
آدرس ایمیل:
متن: *
عدد روبرو را تایپ نمایید
  • دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط مدیر مربوطه در وب منتشر خواهند شد.
  • پیام هایی که حاوی تهمت یا افترا باشند منتشر نخواهند شد.
  • پیام هایی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط باشند منتشر نخواهند شد.


مهمترین مطالب
مهمترین مطالب گروه