یکشنبه ۱۷ آذر ۱۳۹۸
کد مطلب: ۶۴۲۸

خاطرات پهلوان بی مزار شهید ابراهیم هادی/مصطفی هرندی 
زندگینامه شهداء

خاطرات پهلوان بی مزار شهید ابراهیم هادی/مصطفی هرندی 

::> ولایت آنلاین، گروه شهدا <::
آن آقای نورانی کلی با من صحبت کرد. بعد فرمودند: کسی می آید و شما را نجات می دهد. او دوست ماست! لحظاتی بعد ابراهیم آمد‌. با همان صلابت همیشگی...

بسم الله الرّحمن الرّحیم 

زندگینامه و خاطرات پهلوان بی مزار شهید ابراهیم هادی: 

ابوجعفر/حسین الله کرم. فرج الله مرادیان: 

روزهای پایانی سال ۱۳۹۵ خبر رسید. بچه های رزمنده، عملیاتی دیگری را بر روی ارتفاعات بازی دراز انجام داده اند. قرار شد هم زمان بچه های اندرزگو، عملیات نفوذی در عمق مواضع دشمن انجام دهند. 
برای این کار به جز ابراهیم، وهاب قنبری و رضا گودینی و من انتخاب شدیم. شاهرخ نورایی و حشمت کوه پیکر نیز از میان کردهای محلی با ما همراه شدند. وسایل لازم که مواد غذایی و سلاح و چندین مین ضد خودرو بود برداشتم با تاریک شدن هوا به سمت ارتفاعات حرکت کردیم. با عبور از ارتفاعات، به منطقه دشت گیلان رسیدیم. با روشن شدن هوا در محل مناسبی استقرار پیدا کردیم و خودمان را مخفی کردیم.
در مدت روز، ضمن استراحت، به شناسایی مواضع دشمن و جاده های داخل دشت پرداختیم. از منطقه نفوذ دشمن نیز نقشه ای ترسیم کردیم. دشت روبروی ما دو جاده داشت که یکی جاده آسفالته و دیگری جاده خاکی بود که صرفا جهت فعالیت نظامی از آن استفاده می شد.
فاصله بین این دو جاده حدودا پنج کیلومتر بود. یک گروهان عراقی با استقرار بر روی تپه ها و اطراف جاده ها امنیت آن را بر عهده داشتند.
با تاریک شدن هوا و پس از خواندن نماز حرکت کردیم.
من و رضا گودینی به سمت جاده آسفالته و بقیه بچه ها به سمت جاده خاکی رفتند. در اطراف جاده پناه گرفتیم. وقتی جاده خلوت شد به سرعت روی جاده رفتیم.
دو عدد مین ضد خودرو را در داخل چاله های موجود کار گذاشتیم. روی آن را با کمی خاک پوشاندیم و سریع به سمت جاده خاکی حرکت کردیم. از نقل و انتقالات نیروهای دشمن معلوم بود که عراقی به آن سمت می رفتند. هنوز به جاده خاکی نرسیده بودیم که صدای انفجار مهیبی از پشت سرمان شنیدیم. ناگهان هر دوی ما نشستیم و به سمت عقب برگشتیم! 
یک تانک عراقی روی مین رفته بود و در حال سوختن بود. بعد از لحظاتی گلوله های داخل تانک نیز یکی پس از دیگری منفجر شد. تمام دشت از سوختن تانک روشن شده بود. ترس و دلهره عجیبی در دل عراقی ها افتاده بود. به طوری که اکثر نگهبان های عراقی بدون هدف شلیک می کردند.
وقتی به ابراهیم و بچه ها رسیدیم، ان ها هم کار خودشان را انجام داده بودند. با هم به سمت ارتفاعات حرکت کردیم. ابراهیم گفت: تا صبح وقت زیادی داریم. اسلحه و امکانات هم داریم، بیایید با کمین زدن، وحشت بیشتری در دل دشمن ایجاد کنیم. 
هنوز صحبت های ابراهیم تمام نشده بود که ناگهان صدای انفجاری از داخل جاده خاکی شنیده شد. یک خودرو عراقی روی مین رفت و منهدم شد. همه ما از اینکه عملیات موفق بود خوشحال شدیم. صدای تیر اندازی عراقی ها بسیار زیاد شد. آن ها فهمیده بودند که نیروهای ما در مواضع ان ها نفوذ کرده اند برای همین شروع به شلیک خمپاره و منور کردند. ما هم با عجله به سمت کوه رفتیم. روبروی ما یک تپه بود. یکدفعه یک جیپ عراقی از پشت آن به سمت ما آمد. آنقدر نزدیک بود که فرصتی برای تصمیم گیری باقی نگذاشت! 
بچه ها سریع سنگر گرفتند و به سمت جیپ شلیک کردند. بعد از لحظاتی به سمت خودرو عراقی حرکت کردیم. یک افسر عالی رتبه عراقی و راننده او کشته شده بودند. فقط بیسیم چی آن ها مجروح روی زمین افتاده بود. گلوله به پای بیسیم چی عراقی خورده بود و مرتب آه و ناله می کرد.
یکی از بچه ها اسلحه اش را مسلح کرد و به سمت بی سیم چی رفت. جوان عراقی مرتب می گفت: الامان الامان.
ابراهیم ناخود آگاه داد زد: می خوای چیکار کنی؟!
گفت: هیچی، می خوام راحتش کنم.
ابراهیم جواب داد: رفیق، تا وقتی تیر اندازی می کردیم او دشمن ما بود، اما حالا که اومدیم بالای سرش، اون اسیر ماست! 
بعد هم به سمت بیسیم چی عراقی آمد و او را روی زمین برداشت. روی کولش گذاشت و حرکت کرد. همه با تعجب به. رفتار ابراهیم نگاه می کردیم. یکی گفت: آقا ابرام، معلومه چی کار می کنی!؟ از اینجا تا مواضع خودی سیزده کیلومتر باید توی کوه راه بریم. ابراهیم هم برگشت و گفت: این بدن قوی رو خدا برای همین روزها گذاشته! 
بعد به سمت کوه راه افتاد. ما هم سریع داخل جیپ و دستگاه بیسیم عراقی ها را برداشتم و حرکت کردیم. در پایین کوه کمی استراحت کردیم. و زخم پای مجروح عراقی را بستیم بعد دوباره به راهمان ادامه دادیم. 
پس از هفت ساعت کوه پیمایی به خط مقدم نبرد رسیدیم. در راه ابراهیم با اسیر عراقی حرف می زد. او هم مرتب از ابراهیم تشکر می کرد. موقع اذان صبح در یک محل امن نماز جماعت صبح را خواندیم. اسیر عراقی هم با ما نمازش را به جماعت خواند! 
آن جا بود که فهمیدم او هم شیعه است. بعد از نماز، کمی غذا خوردیم. هر چه که داشتیم بین همه حتی اسیر عراقی به طور مساوی تقسیم کردیم.
اسیر عراقی که توقع این برخورد خوب را نداشت. خودش را معرفی کرد و گفت: من ابوجعفر، شیعه و ساکن کربلا هستم. اصلا فکر نمی کردم که شما اینگونه باشید و خلاصه... کلی حرف زد که ما فقط بعضی از کلماتش را می فهمیدیم.  هنوز هوا روشن نشده بود که به غار در همان نزدیکی رفتیم و استراحت کردیم. رضا گودینی برای آوردن کمک به سمت نیروها رفت. ساعتی بعد رضا با وسیله و نیروی کمکی برگشت و بچه ها را صدا کرد. پرسیدم: رضا چه خبر!؟ گفت: وقتی به سمت غار برمی گشتم یکدفعه جا خوردم! جلوی غار یک نفر مسلح نشسته بود. اول فکر کردم یکی از شماست. ولی وقتی جلو آمدم با تعجب دیدم ابوجعفر، همان اسیر عراقی در حالی که اسلحه در دست دارد مشغول نگهبانی است! به محض اینکه او را دیدم رنگم پرید اما ابوجعفر سلام کرد و اسلحه را به من داد.
بعد به عربی گفت: رفقای شما خواب بودند. من متوجه یک گشتی عراقی شدم که از این جا رد می شد. برای همین آمدم مواظب باشم که اگر نزدیک شدند آن ها را بزنم! 
با بچه ها به مقر رفتیم. ابو جعفر را چند روزی پیش خودمان نگه داشتیم.  ابراهیم به خاطر فشاری که در مسیر به او وارد شده بود راهی بیمارستان شد. چند روز بعد ابراهیم برگشت. همه بچه ها از دیدنش خوشحال شدند. ابراهیم را صدا زدم و گفتم: بچه های سپاه غرب آمده اند از شما تشکر کننند! 
با تعجب گفت: چطور مگه، چی شده؟! گفتم: تو بیا متوجه می شی! 
با ابراهیم رفتیم مقعر سپاه، مسئول مربوطه شروع به صحبت کرد: ابوجعفر، اسیر عراقی که شما با خودتان آوردید، بیسیم چی قرارگاه لشکر چهارم عراق بوده. اطلاعاتی که او به ما از آرایش نیروها، مقر تیپ ها، فرماندهان، راه های نفوذ و ... داده بسیار بسیار ا زشمند است. بعد ادامه دادند: این اسیر سه روز است که مشغول صحبت است. تمام اطلاعاتش صحیح و درست است. از روز اول جنگ هم در این منطقه بوده. حتی تمام راه های عبور عراقی ها، تمامی رمزهای بیسیم ان ها را به ما اطلاع داده. برای همین آمده ایم تا از کار مهم شما تشکر کنیم. ابراهیم لبخندی زد و گفت: ای بابا ما چیکاره ایم، این کار خدا بود. فردای آن روز ابوجعفر را به اردوگاه اسیران فرستادند. ابراهیم هر چه تلاش کرد که ابوجعفر پیش ما بماند نشد‌. ابوجعفر گفته بود: خواهش می کنم من را اینجا نگه دارید. می خواهم با عراقی ها بجنگم! اما موافقت نشده بود.

مدتی بعد، شنیدم جمعی از اسرای عراقی به نام گروه توابین به جبهه آمده اند. آن ها به همراه رزمندگان تیپ بدر با عراقی ها می جنگیدند.
عصر بود. یکی از بچه های قدیمی گروه به دیدن من آمد. با خوشحالی گفت: خبر جالبی برایت دارم. ابوجعفر همان اسیر عراقی در مقر تیپ بدر مشغول فعالیت است! 
عملیات نزدیک بود. بعد از عملیات به همراه رفقا به محل تیپ بدر رفتیم. گفتیم: هر طور شده ابوجعفر را پیدا می کنیم و به جمع بچه های گروه ملحق می کنیم. قبل از ورود به ساختمان تیپ، با صحنه ای برخورد کردیم که باور کردنی نبود. تصاویر شهدای تیپ بر روی دیوار نصب گردیده بود. تصویر ابوجعفر در میان شهدای آخرین عملیات تیپ بدر مشاهده می شد! سرم داغ شد. حالت عجیبی داشتم. مات و مبهوت به چهره اش نگاه کردم. دیگر وارد ساختمان نشدیم. از مقر تیپ خارج شدیم. تمام خاطرات آن شب در ذهنم مرور می شد. حمله به دشمن، فداکاری ابراهیم، بیسیم چی عراقی، اردوگاه اسرا و تیپ بدر و...
بعد هم شهادت، خوشا به حالش! 

دوست مصطفی هرندی: 

خیلی بی تاب بود‌. ناراحتی در چهره اش موج می زد. پرسیدم: چیزی شده!؟ ابراهیم با ناراحتی گفت: دیشب با بچه ها رفته بودیم شناسایی، تو راه برگشت، درست در کنار مواضع دشمن، ماشا الله عزیزی رفت روی مین و شهید شد. عراقی ها تیر اندازی کردند. ما هم مجبور شدیم برگردیم.
تازه علت ناراحتی اش را فهمیدیم. هوا تاریک شد ابراهیم حرکت کرد، نیمه های شب هم برگشت، خوشحال و سرحال! 
مرتب فریاد می زد؛ امدادگر.... امدادگر... سریع بیا، ماشا الله زنده است! 
بچه ها خوشحال بودند، ماشاالله را سوار آمبولانس کردیم‌. اما ابراهیم گوشه ای نشسته بود به فکر! 
کنارش نشستم. با تعجب پرسیدم: تو چه فکری!؟
مکثی کرد و گفت: ماشا الله وسط میدان مین افتاد، نزدیک سنگر عراقی ها. اما وقتی به سراغش رفتم آنجا نبود! کمی عقب تر پیدایش کردم، دور از دید دشمن. در مکانی امن! 
نشسته بود منتظر من.
خون زیادی از پای من رفته بود. بی حس شده بودم. عراقی ها اما مطمئن بودند که زنده نیستم.
حالت عجیبی داشتم. زیر لب فقط می گفتم: یا صاحب الزمان (عج) ادرکنی.
هوا تاریک شده بود. جوانی خوش سیما و نورانی بالای سرم آمد. چشمانم را به سختی باز کردم.
مرا به آرامی بلند کرد. از میدان مین خارج شد. در گوشه ای امن مرا روی زمین گذاشت. آهسته و آرام.
من دردی حس نمی کردم! آن آقا کلی با من صحبت کرد.
بعد فرمودند: کسی می آید و شما را نجات می دهد. او دوست ماست! لحظاتی بعد ابراهیم آمد‌. با همان صلابت همیشگی.
مرا به دوش گرفت و حرکت کرد. آن جمال نورانی ابراهیم را دوست خود معرفی کرد. خوشا به حالش 

این ها را ماشاالله نوشته بود. در دفتر خاطراتش از جبهه گیلان غرب.

ماشا الله سال ها در منطقه حضور داشت. او از معلمین با اخلاص و با تقوای گیلان غرب بود که از روز آغاز جنگ تا روز پایانی جنگ شجاعانه در جبهه ها و همه عملیات ها حضور داشت.
او پس از اتمام جنگ، در سانحه رانندگی به یاران شهیدش پیوست.


نام کتاب: سلام بر ابراهیم 
نویسنده کتاب: گروه فرهنگی شهید ابراهیم هادی 


نویسنده مطلب: سمیه شریفی


تاریخ ارسال مطلب: ۱۶:۲۶ - ۱۳۹۸/۹/۱۰
ارسال نظر
نام:
آدرس ایمیل:
متن: *
عدد روبرو را تایپ نمایید
  • دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط مدیر مربوطه در وب منتشر خواهند شد.
  • پیام هایی که حاوی تهمت یا افترا باشند منتشر نخواهند شد.
  • پیام هایی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط باشند منتشر نخواهند شد.


مهمترین مطالب
مهمترین مطالب گروه