یکشنبه ۱۷ آذر ۱۳۹۸
کد مطلب: ۶۴۱۷

خاطرات پهلوان بی مزار شهید ابراهیم هادی/نیمه شعبان 
زندگینامه شهداء

خاطرات پهلوان بی مزار شهید ابراهیم هادی/نیمه شعبان 

::> ولایت آنلاین، گروه شهدا <::
...سریع رفتم وسط جاده افسر عراقی را اسیر گرفتم و برگشتم. بین راه با خودم گفتم: این هم هدیه ما برای امام زمان (عج) ولی بعد، از حرف خودم پشیمان شدم گفتم: ما کجا و هدیه برای امام زمان (عج) ...

بسم الله الرّحمن الرّحیم

زندگینامه و خاطرات پهلوان بی مزار شهید ابراهیم هادی 

نیمه شعبان/جمعی از دوستان شهید: 

عصر روز نیمه شعبان ابراهیم وارد مقعر شد. از نیمه شب از او خبری نبود. حالا هم که آمده یک اسیر عراقی را با خودش آورده!؟
پرسیدم آقا ابرام کجایی، این اسیر کیه!؟
گفت: نیمه شب رفته بودم سمت دشمن، کنار جاده مخفی شدم به نرده خودروهای عراقی دقت کردم. وقتی جاده خلوت شد یک جیب عراقی را دیدم. با یک سرنشین به سمت من می آمد. سریع رفتم وسط جاده افسر عراقی را اسیر گرفتم و برگشتم.
بین راه با خودم گفتم: این هم هدیه ما برای امام زمان (عج) ولی بعد، از حرف خودم پشیمان شدم گفتم: ما کجا و هدیه برای امام زمان (عج) 
همان روز بچه ها دور هم جمع شدیم از هر موضوعی صحبتی به میان آمد. تا اینکه یکی از ابراهیم پرسید: بهترین فرماندهان در جبهه را چه کسانی می دانی و چرا!؟!
ابراهیم کمی فکر کرد‌ و گفت: تو بچه های سپاه هیچکس را مثل محمد بروجردی نمی دانم. محمد کاری کرد که تقریبا هیچکس فکرش را نمی کرد در کردستان با وجود ان همه مشکلات توانست گروه های پیش مرگ کُرد مسلمانان را راه اندازی کند و از این طریق کردستان را آرام کند. در فرمانده هان ارتش هم هیچکس مثل سرگرد علی صیاد شیرازی نیست.
ایشان از بچه های داوطلب ساده تر است آقای صیاد قبل از نظامی بودن یک جوان حزب اللهی و مومن است.
از نیروهای هوانیرور، هر چه بگردی بهتر از سروان شیرودی پیدا نمی کنی، شیرودی در سر پل ذهاب با هلی کوپتر خودش جلوی چندین پاتک عراق را گرفت با اینکه فرمانده پایگاه هوایی شده آنقدر ساده زندگی می کند که تعجب می کنید! وقتی هم که از طرف سازمان تربیت بدنی چند جفت کفش ورزشی آوردند یکی را دادم به شیرودی، با اینکه فرمانده بود کفش مناسبی نداشت. همان روز صخبت به اینجا رسید که آرزوی خودمان را بگوئیم. هر کسی چیزی گفت. بیشتر بچه ها آرزویشان شهادت بود. 
بعضی ها مثل شهید سید ابوالفضل کاظمی به شوخی می گفتند: خدا بنده های خوب و پاک را سوا می کند. برای همین ما مرتب گناه می کنیم که ملائکه سراغ ما را نگیرند! ما می خواهیم حالا حالاها زنده باشم. بچه ها خندیدند و بعد هم نوبت ابراهیم شد.
همه منتظر آرزوی ابراهیم بودند ابراهیم مکثی کرد و گفت: آرزوی من شهادت هست ولی حالا نه! من دوست دارم در نبرد با اسرائیل شهید شوم! 

صبح زود بود از سنگرهای کمین به سمت گیلان غرب برگشتم. وارد مقر سپاه شدم. برخلاف همیشه هیچکس آنجا نبود.
کمی گشتم ولی بی فایده بود خیلی ترسیدم. نکند عراقی ها شهر را تصرف کردند! داخل حیاط فریاد زدم: کسی اینجا نیست؟! یکی از اطاق ها باز شد. یکی از بچه ها اشاره کرد، بیا اینجا! 
وارد اتاق شدم همه ساکت رو به قبله نشسته بودند! 
ابراهیم تنها، در اتاق مجاور نشسته بود و با صدای سوزناک مداحی می کرد. برای دل خودش می خواند. با امام زمان(عج) نجوا می کرد. آنقدر سوز عجیبی در صدایش بود که همه اشک می ریختند.

جایزه/ قاسم شبان: 

یکی از عملیات های نفوذی ما در منطقه غرب به اتمام رسید. بچه ها را فرستادیم عقب.
پس از پایان عملیات، یک یک سنگرها را نگاه کردیم. کسی جا نمانده بود. ما آخرین نفراتی بودیم که بر می گشتیم.
ساعت یک نیمه شب بود ما پنج نفر راه رفتیم. به ابراهیم گفتم: آقا ابرام خیلی خسته ام، اگه مشکلی نیست. اینجا استراحت کنیم. ابراهیم موافقت کرد و در یک مکان مناسب مشغول استراحت شدیم.
هنوز چشمانم گرم نشده بود که احساس کردم از سمت دشمن کسی به ما نزدیک می شود! 
یکدفعه از جا پریدم. از گوشه ای نگاه کردم. درست فهمیده بودم  در زیر نور ماه کاملا مشخص بود. یک عراقی در حالی که کسی را بر دوش حمل می کرد به ما نزدیک می شد! 
خیلی آهسته ابراهیم را صدا زدم. اطراف را خوب نگاه کردم. کسی غیر از آن عراقی نبود! 
وقتی خوب به ما نزدیک شد از سنگر بیرون پریدیم و در مقابل آن عراقی قرار گرفتیم.
سرباز عراقی خیلی ترسیده بود. همانجا روی زمین نشست.
یکدفعه متوجه شدم، روی دوش او یکی از بچه های بسیجی خودمان است! و مجروح شده و جا مانده بود! 
خیلی تعجب کردم. اسلحه را روی کولم انداختم. با کمک بچه ها، مجروح را از روی دوش او برداشتم. رضا از او پرسید: تو کی هستی، اینجا چه می کنی!؟ 
سرباز عراقی گفت: بعد از رفتن شما من مشغول گشت زنی در میان سنگرها و مواضع شما بودم. یکدفعه با این جوان برخورد کردم. این رزمنده شما از درد به خود می پیچید و مولا امیرالمومنین علیه السلام  و امام زمان (عج) را صدا می زد.
من با خودم گفتم: به خاطر مولا علی علیه السلام تا هوا تاریک است و بعثی ها نیامده اند این جوان را به نزدیک سنگر ایرانی ها برسانم و برگردم! 
بعد ادامه داد: شما حساب افسران بعثی را از حساب ما سربازان شیعه که مجبوریم به جبهه بیائیم جدا کنید.
حسابی جا خوردم. ابراهیم به سرباز عراقی گفت: حالا اگر بخواهی می توانی اینجا بمانی و برنگردی. تو برادر شیعه ما هستی.
سرباز عراقی عکسی را از جیب پیراهنش بیرون آورد و گفت: این ها خانواده من هستند. من اگر به نیروهای شما ملحق شوم صدام آن ها را می کشد.
بعد با تعجب به چهره ابراهیم خیره شد! بعد از چند لحظه سکوت با لهجه عربی پرسید: انت ابراهیم هادی!!
همن ما ساکت شدیم! با تعجب به یکدیگر نگاه کردیم. این جمله احتیاج به ترجمه نداشت. ابراهیم با چشمان گرد شده و با لبخندی از سر تعجب پرسید: اسم من رو از کجا می دونی!؟
من به شوخی گفتم: داش ابرام، نگفته بودی تو عراقی ها هم رفیق داری! 
سرباز عراقی گفت: یک ماه قبل، تصویر شما و چند نفر دیگر از فرماندهان این جبهه را برای همه یگان های نظامی ارسال کردند و گفتند: هر کس سر این فرماندهان ایرانی را بیاورد جایزه بزرگی از طرف صدام خواهد گرفت! 

در همان ایام خبر رسید که از فرماندهی سپاه غرب، مسئولی برای گروه اندرزگو انتخاب شده و با حکم مسئولیت راهی گیلان غرب شده. ما هم منتظر شدیم ولی خبری از فرمانده نشد. 
تا اینکه خبر رسید، جمال تاجیک که مدتی است به عنوان بسیجی در گروه فعالیت دارد همان فرمانده مورد نظر است! 
با ابراهیم و چند نفر دیگر به سراغ جمال رفتیم. از او پرسیدیم: چرا خودت را معرفی نکردی؟! چرا نگفتی که مسئول گروه هستی؟ 
جمال نگاهی به ما کرد و گفت: مسئولیت برای این است که کار انجام شود. خدا رو شکر، اینجا کار به بهترین صورت انجام می شود.
من هم از اینکه بین شما هستم خیلی لذت می برم. از خدا هم به خاطر اینکه مرا با شما آشنا کرد ممنونم.
شما هم به کسی حرفی نزنید تا نگاه بچه ها به من تغییر نکند. جمال بعد از مدتی در عملیات مطلع الفجر در حالی که فرمانده یکی از گردان های خط شکن بود به شهادت رسید.


نام کتاب: سلام بر ابراهیم 
نویسنده کتاب: گروه فرهنگی شهید ابراهیم هادی 


نویسنده مطلب: سمیه شریفی


تاریخ ارسال مطلب: ۱۳:۳۱ - ۱۳۹۸/۸/۲۴
ارسال نظر
نام:
آدرس ایمیل:
متن: *
عدد روبرو را تایپ نمایید
  • دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط مدیر مربوطه در وب منتشر خواهند شد.
  • پیام هایی که حاوی تهمت یا افترا باشند منتشر نخواهند شد.
  • پیام هایی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط باشند منتشر نخواهند شد.


مهمترین مطالب
مهمترین مطالب گروه