سه شنبه ۲۷ اردیبهشت ۱۴۰۱
کد مطلب: ۱۲۲۰۵

بعد از عملیات 
زندگینامه شهداء

بعد از عملیات 

::> ولایت آنلاین، گروه شهدا < ::
عملیات میمک تازه شروع‌ شده بود به هر زحمتی که بود با چند تا  واسطه پیدایش کردم و بالاخره تلفنی باهاش حرف زدم و گفتم بابات به رحمت خدا رفت...

بسم‌ الله‌ الرّحمن‌ الرّحیم

 زندگی‌نامه و خاطرات شهید عبدالحسین برونسی:

 بعد از عملیات 
معصومه سبک‌خیز

 پدرش سکته کرده بود رفتیم روستا و آوردیمش مشهد. پیش چند تا دکتر بردیم. حرف همه‌شان یکی بود بعد از معاینه می‌ گفتند: این دیگه خوب‌ شدنی نیست.

غیرمستقیم هم اشاره می‌ کردند که روزهای آخر زندگی‌ اش است. همان وقت‌ها یک‌ روز عبدالحسین از جبهه زنگ زد. جریان مریضی پدرش را بهش گفتم. 
گفت: براش دعا می‌ کنم. 
به اعتراض گفتند: یعنی چی؟! شما باید بیاین مشهد. 

گفت: من برای چه بیام؟ شما ها خودتون ببرینش دکتر

 ناراحت گفتم: یعنی می‌شه که ما تا حالا دکتر نبرده باشیمش؟!

 چیزی نگفت. انگار حدس زد باید خبرهایی باشد ادامه دادم: دکترها گفتن خوب نمی‌شه، الانم حالش خیلی خرابه، تا حتی...

می خواستم بگویم امکان مردنش هست، صدام لرزید و نتوانستم چیزی بگویم.
چند لحظه ساکت ماند بعدش غمگین گرفته گفت: این‌ جا شرایط طوریه که نمی‌ تونم بیام عقب، حتما باید بمونم، حتی اگه خدای‌ نکرده بابام از دنیا بروه! 

با پرخاش گفتم: این چه حرفیه شما می‌ زنی؟ 

گفت: ملاحظه‌ جبهه و جنگ از هر چیز دیگه‌ ای واجب‌تره

 گفتم: پس اگه خدای‌ نکرده اتفاقی افتاد چکار کنیم؟!

آهسته و با اندوه گفت: ببرین دفنش کنین. 

چند روز بعد، همین‌طور هم شد پدرش مرحوم شد ولی ما جنازه را دفن نکردیم برادرها و خواهرها و تمام قوم و خویشش منتظر ماندند تا او بیاید.

عملیات میمک تازه شروع‌ شده بود به هر زحمتی که بود با چند تا  واسطه پیدایش کردم و بالاخره تلفنی باهاش حرف زدم و گفتم بابات به رحمت خدا رفت. 

آهسته از پشت تلفن گفت انا لله و انا الیه راجعون

 گفتم: اما هنوز جنازه را دفن نکردیم 

گفت: برای چی!؟

گفتم: این‌ جا هم منتظرن شما بیاین بعد دفنش کنن. 

گفت: اون دفعه که زنگ زدی هنوز عملیات شروع نشده بود حالا که شروع‌ شده دیگه اصلاً نمی‌ تونم بیام. 

گفتم: مگه می‌ شه ۲۴ ساعت بیا و زود هم برگرد. 

گفت: الان توی جبهه بیشتر به من احتیاج هست خودتون خودتون ببرین جنازه را دفن کنین. 

چهلم خدابیامرز پدرش آمد. هم توی مشهد تعزیه گرفتیم، هم توی روستا. در مسجد روستا، خودش را پای منبر و گفت:
 الان اهالی آبادی همه‌ شون این‌ جا جمع شدن. 

بعضی‌ها که صحبت می‌ کردند، ساکت شدند. و خودم گفتم: چی می‌ خواد بگه؟ 

صدایی صاف کرد و بلند گفت: هر که از بابای خدا بیامرزم من، هر ناراحتی ای که داره، یا هر قرض و طلبی که داره، همین‌ جا بیاد به خودم بگه تا مساله رو حل کنم. 


نام کتاب. خاک‌های نرم کوشک 

نویسنده کتاب. سعی عاکف 


نویسنده‌ مطلب. سمیه شریفی


تاریخ ارسال مطلب: ۱۴:۳۸ - ۱۴۰۱/۲/۱۸
ارسال نظر
نام:
آدرس ایمیل:
متن: *
عدد روبرو را تایپ نمایید
  • دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط مدیر مربوطه در وب منتشر خواهند شد.
  • پیام هایی که حاوی تهمت یا افترا باشند منتشر نخواهند شد.
  • پیام هایی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط باشند منتشر نخواهند شد.


مهمترین مطالب
مهمترین مطالب گروه
  • گلایهزندگینامه شهداء
    گلایه
    ::> ولایت آنلاین، گروه شهدا < ::
  • بعد از عملیات زندگینامه شهداء
    بعد از عملیات 
    ::> ولایت آنلاین، گروه شهدا < ::
  •  اورکت نو زندگینامه شهداء
     اورکت نو 
    ::> ولایت آنلاین، گروه شهدا < ::