شنبه ۱۳ آذر ۱۴۰۰
کد مطلب: ۱۱۷۲۳

نسخه الهی
زندگینامه شهداء

نسخه الهی

::> ولایت آنلاین، گروه شهدا < ::
همیشه به بچه‌ ها می‌ گفت اولاً من کی هستم که بخواهم شما راهنمایی کنم؟  دومم من سوادی ندارم. رو همین حساب نسخه‌ هایش همیشه از قرآن و نهج‌ البلاغه و احادیث بود.

بسم‌ الله‌ الرّحمن‌ الرّحیم

 زندگی‌ نامه و خاطرات شهید عبدالحسین برونسی:

  نسخه الهی
 مجید اخوان

 قاسم از بچه‌ های خوب و بامعرفت گردان بود آن‌ وقت حاجی برونسی فرمانده گردان بود و قاسم هم دستیارش. و یه روز آمد پیش حاجی و بدون مقدمه گفت من دیگه نمی‌ تونم کار کنم! 
حاجی پرسید چرا؟
 قاسم نشست سرش را این طرف و آن طرف تکان داد و انگار بخواهد گریه کند با ناراحتی گفت این‌ قدر ذهنم مشغول شده که داره به کارم لطمه می‌ خوره می‌ ترسم اونجوری که باید نتونم کار کنم.
از من ناراحت نشی حاجی از من دلگیر نشی ها! شاید فقط من و حاجی می‌ دانستیم مشکلات شدید خانوادگی  گریبانش را گرفته بود باز شروع کرد به حرف زدن معلوم بود دل پر دردی دارد. 
حاجی همه هوش و حواسش به حرف‌ های او بود از این‌ مورد ها توی منطقه زیاد داشتیم. حاج برونسی حکم یک پدر را پیدا کرده بود. همیشه بسیجی‌ ها حتی آن‌ ها که سنشان از حاجی بالاتر بود می‌ آمدند پیش او تا مشکلاتش را می‌ گفتند.

 حاجی هم هر کاری از دستش برمی‌ آمد، دریغ نمی‌ کرد. حتی مسئولین که می‌ آمدند از منطقه خبر بگیرند، مشکلات بعضی‌ ها را واگذار می‌ کرد و آن‌ ها که وقتی برگشتند دنبالش را بگیرند.
 حرف‌ های قاسم هم که تمام شد، حاجی از آیه‌ های قرآن و احادیث استفاده کرد و چند تا راهکار پیش پایش گذاشت همیشه توی این‌ طور موارد به بچه‌ ها می‌ گفت اولاً من کی هستم که بخواهم شما راهنمایی کنم؟
 دومم من سوادی ندارم. رو همین حساب نسخه‌هایش همیشه از قرآن و نهج‌ البلاغه و احادیث بود.
 آن روز هم وقتی صحبتش تمام شد قاسم آرامش خاصی پیدا کرده بود. مثل غنچه‌ ای که شکفته باشد از پیش ما رفت. فردا توی مراسم صبحگاهی قرآن حاجی برای بچه‌ ها سخنرانی کرد. تو صحبتش گریزی زد به قضیه دیروز. از قاسم تعریف کرد و با کنایه گفت بعضی‌ ها باید برن یاد بگیرن وقتی‌ که مشکلات داره، نم آد بگه منو مرخص کن. ناراحتی‌ اش از اینه که مبادا به کارش لطمه بخوره.
و بعد از آن چند بار دیگر هم قاسم آمد پیش حاجی به درد و دل کردن هر بار هم نسخه تازه‌ ای می‌ گرفت و می‌ رفت. 

 قاسم که شهید شد رفتیم مشهد خانه‌ اش. پدر مادر برادر و همسرش توی همان خانه زندگی می‌ کردند و وقتی صحبت از اخلاق قاسم شد همسرش گفت من با مادر قاسم مشکلات شدیدی داشتم، این آخری‌ ها که ایشان می‌ اومد مرخصی یک حرف‌ هایی می‌زد که اصلا اون مشکلات ما همه‌ اش حل شد یعنی آب ریخت روی آتیش اختلاف هایی که ما داشتیم.
 شش دنگ حواسم رفت به حرف‌های او ادامه داد قاسم این‌ جوری نبود که از این حرف‌ ها بلد باشد، از این هنرها نداشت اگر  می‌ داشت قبلاً برطرف می‌ کرد مشکلات مارو. 
بالاخره نمی‌ دونم تو جبهه چی بهش یاد دادم فقط می‌ دونم این‌ که می‌ گن جبهه دانشگاست واقعاً حرف درستیه، چون من خودم به عینه دیدم. 


نام کتاب. خاک های نرم کوشک 
نویسنده کتاب. سعید عاکف 


نویسنده مطلب. سمیه شریفی


تاریخ ارسال مطلب: ۱۳:۴۷ - ۱۴۰۰/۸/۲۸
ارسال نظر
نام:
آدرس ایمیل:
متن: *
عدد روبرو را تایپ نمایید
  • دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط مدیر مربوطه در وب منتشر خواهند شد.
  • پیام هایی که حاوی تهمت یا افترا باشند منتشر نخواهند شد.
  • پیام هایی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط باشند منتشر نخواهند شد.


مهمترین مطالب
مهمترین مطالب گروه